سايت شخصي محسن افروغ

   «  آرشيو   صفحه اصلي وب لاگ »

1...2

موضوع : داستان كوتاه كوتاه از من...تاريخ : 11 November 2005   شماره : 10

داستانك:

به نام خدا

1- قرارش دير شده بود.گوشي همراهش مدام قطع و وصل مي شد.

_ صبر كن برم اون ور جاده رو تپه اونجاآنتن دهيش بهتره.

-         دو... تت...  ...رم....

-          چي؟

-         مي گم دوس... دارم... .

-         خب منم دوست دارم جون دلم. راستي شبكي مياي... ؟

-         بوووووووووووووووووووق....گامپ!!!....

-         علو... ع... چي بو... عل... دو... تت ... دا... رم... بيب-بيب-بيب... .

-         ****  

2- بچه كه بود مي گفت مي خواهم پهلوان بشوم.جوان كه شد مي رفت باشگاه.

مي گفت هرگز دنبال دود نمي روم همان بابام برايم كافيه.

اولين سيگار را درون پارك دستش ديدم. بعد ها شنيدم كه تفريحي پاي محفل مي شينه.

بعد از چندي ديگر هر جا هر وقتي شده بود.يك مدت كه گذشت قيافه اش تابلوي تابلو مي زد.

دوستانش مي گفتند رفته تو كار گرد.مي گفتند تزريقي شده.اما من كه باور نمي كردم.

تا اينكه آن روز صبح جنازه اش را شهرداري از تو پارك جمع كرد و برد.

بيچاره هوا زده بود... .

***  

3- تو چت باهاش آشنا شده بود.آدرسش را داده بود:تهران‌‍‍، ميدان آزادي...

قرار شده بود كه برود تهران.بليطش را كه نشانم داد فهميدم.

از تهران كه دست خالي برگشت با هم رفتيم كافي نت.

آيديش را كه وارد كرد برايش پيغام آمد كه: سلام عزيزم، منم حسن،تهران رفتي خوش گذشت؟ آدرس جديدم را بدهم دوباره بري؟ بنويس تهران، ميدان آزادي... .

****  

4- دانشجو شده بود كه درس بخواند. ماشين خريده بود كه كار بكند.

اما جنبه كه نداشته باشي همين است ديگر...

آخرش گرفتنش.حالا هم نصف بدنش را كرده اند پشت دختره.

بد شانسي كه بيايد همين طور مي شود. همه دوستهايت فرار مي كنند

اما تو، همان لحظه درون توالت، با دكمه كنده شده شلوارت ور مي روي.

****  

5- قبل از اينكه شعرش را بخواند مدام به جايزه ها خيره شده بود. حتما يكي از آن ديوانهاي حافظ را مي برد. رييس جلسه صدايش كرد و چقدر تحويلش گرفت.

شعرش را كه خواند با خوشحالي سر جايش نشست. اما يهو يادش آمد كه كلاسش دير شده. با عجله رفت تا به كلاشس برسد....

كلاسش كه تمام شد دوان دوان دويد به سمت سالن. اما همان دم در پتك سكوت خورد تو سرش.

جايزه ها را تقديم كرده بودند و مراسم را تعطيل. همان جا نشست.آه....

رييس جلسه كه ديدش گفت: آفرين عجب شعري بود. راستي؟ تو اسمت چي بود؟... .

*** 

7- بنا بود دانشگاهش كه تعطيل شدشب يك راست برود شهرستان.

- آقا در بست.

- سلام

- سلام

- كجا برم؟

- هر جا مسيرتونه.

- دانشجويي؟

- آره چطور مگه؟

- آخه به قيافه ات نمي خوره اهل...

- حالا كه شده ديگه... خونه خالي داري يا ...  من امشب بايد برم شهرستان.

- اه چه تفاهمي.

.

.

.

اتوبوس كه حركت كرد از پشت شيشه خنده اش هويدا شد.

خونه كه رسيد نامه اي را كه بهش داده بود باز كرد:

-         سلام عزيزم، از اينكه تو جمع ما اومدي خوشحاليم(HIV).

همان شب كه نه، ولي فرداي آن جنازه اش رفت شهرستان.

    ارسال نظر ( 5 )!
موضوع : خاطرات عاشقيتاريخ : 11 November 2005   شماره : 9

داشتم در خاطرات عاشقي

شامگاهان جستجويي مي زدم

با زبان بي زبان واژه ها

عاشقانه گفتگويي مي زدم

*

دفترم را من ورق چون مي زدم

هر ورق روشنگر يك روز بود

روزهايي كه سراسر عشق و ناز

روزهايي كه همه پر سوز بود

*

ناگهان در صفحه اي ديدم تو را

خفته بودي در حرير سال و ماه

يادم آمد از سحر گاهان عشق

گفته بودم با تو مي آيم به راه

*

تا تو را ديدم دوباره چون قديم

دست وپايم اضطرابي تازه يافت

اشك در چشمم و بغضي در گلو

ارتعاشي پاك و بي اندازه يافت

*

واي قلبم از دوباره كنده شد

اوفتاد او پاي اشك شعر تو

خواست آندم تا نويسد مصرعي

از غزل يا يك قصيده،شعر نو

*

اشك اما سر رسيد و پاره كرد

پرده احساسهاي گمشده

شعر من هر گوشه اش جايي دويد

در پي آن ياسهاي گمشده

*

در درونم يك كسي اما سرود

بي نوا او رفته است كوشش نكن

پاره كن اين دفتر ايام زجر

بي سبب در ديدنش جوشش نكن

    ارسال نظر ( 1 )!
موضوع : به ياد آرتاريخ : 11 November 2005   شماره : 8

به ياد آر

آن هنگام را

          به ياد آر.

حرير دستانت را

كه بر گستره سينه ام موج مي خوردند.

و لبانت

كه بر تبداري لبانم مي نشستند.

چشمانت را

كه در اقيانوس نگاهم گم مي شدند.

و گونه هايت را

كه از طراوت لبهاي من تر بودند.

به ياد آر

آن همه را

حال به ياد آر.

بانوي من

          حال-

كه من در كناره شب گام مي زنم.

سيبي براي من جدا كن

قرمز

چون خون عاشقان

آندم كه بر سينه افق مي ريزد.

و به ياد آر

آن هنگام را

و به ياد آر

آن همه را

اگر اندكي دوستم داري.

    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : نازنين منتاريخ : 11 November 2005   شماره : 7

اي نازنين من

ز خدا گريه كردمت،

تا كه تو را سپيده دماني

به من دهد.

زنجير سالها گره اي نا اميد بود،

اي نازنين من،

در ازدحام ذهن سپيدم چو آمدي

آن سالها همه پل گشت و پاره شد

من هم دوباره آمدم اينجا،به اين جهان.

باور نداشت كودك ذهنم كه مي شود

با قطره هاي كوچك باران جوانه زد

سر سبز شد

و كسي را به عشق برد.

اي نازنين من،

ز خدا گريه كردمت

از كوه و سنگ

جنگل و دريا

و از هزار

گل بوته ي سرخي كه خفته بود،

بر سنگ قبر دلم بعد رفتنت.

يادت عزيز باد اي جوانه ام

سرزنده باش

سر خوش و خرم چنان قديم

تا من به شوق نگاه بهاريت

از اضطراب خالي فردا

رها شوم.

    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : دو پنجرهتاريخ : 11 November 2005   شماره : 6

دو پنجره هستيم و دو نگاه

در كوچه اي كه پر از خاك ماندن است.

دو انتظار ، دو خط موازي ، بروي هم

دو ريشه كز سكون زمان آب مي خوريم.

در بين ما غبار سرفه مي كند.

دو پنجره هستيم و دو طلوع،

دو موج در تب و تاب يكي شدن،

دو اشك شور به پاي سياه راه.

در بين ما شكسته قلمهاي ارتباط

ما از تبسم و خنده جدا شديم.

ما را به جرم هوس سنگ مي زنند

طوفان وباد زيرا كه ديده اند

ديشب به زير لحاف سكوت و شرم

آغوش ما به يك بوسه باز بود.

    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : آه امروزتاريخ : 11 November 2005   شماره : 5

ديدمش دست به دست دگري آه امروز

كه چه خندان ز كنار من بشكسته گذشت

در نگاهش كه همه قصه شب بود و شراب

عكس رخسار پريشان من خسته گذشت

ديدمش دست به دست دگري آه امروز

آنكه او قبله من بود و خداي من مست

به كه گويم كه چه رفت بر دلكم غصه عشق

دخترك چشم به قلبم ، به دلم آري بست

    ارسال نظر ( 1 )!
موضوع : محبوب عاشق كشتاريخ : 11 November 2005   شماره : 4

تو دردم را نمي داني

و از من مي كني دوري

من اما با تو مي گويم

ز قلبم از چه مهجوري؟

طلسم روزگارم را

بيا بشكن كه مي دانم

تو تنها قادري بر آن

من از چشك تو مي خوانم

شب است و نازنين من

كجا رفته اي به خواب خوش

ز من نامي نمي پرسي

تو اي محبوب عاشق كش

تمام خانه من را

گرفته لشكر سرما

تو اي خورشيد بزم آرا

به بزمم آتشي فرما

مگو با من كه طي گشته

دگر ايام دل دادن

به پاي آهوي مستي

به نازي ساده افتادن

نمي داني مگر دردم؟

نمي بيني مگر حالم؟

نمي خواني ز رخسارم

كه تيري خورده در بالم؟

فداي تو كه چشمانت

بوند روشنگر راهم

اگر با من در آميزي

ز عشقت برتز از شاهم

    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : من عاشقمتاريخ : 11 November 2005   شماره : 3

دست تو با درخت محبت غريب نيست        گر بوسمت به هزاران عجيب نيست

اي دختر غروب كه همدم شدي مرا            من عاشقم، به خدا كه اين فريب نيست

مي بخشييم چو شدم عاشقت عزيز             آخر كسي به مثالت نجيب نيست

دورم ز تو و همين مي كشد مرا                اي واي دل كه به هيچش شكيب نيست

بر خاك من تو بيا اي طبيب من                زيرا كسي غم من را طبيب نيست

از عشق روي تو بعد از هزار سال           گر پا شوم به حرمت نامت غريب نيست

شاعر نشد دل محسن و اي عجب             با او كسي به رقابت رقيب نيست

    ارسال نظر ( 1 )!
موضوع : به من نگفتتاريخ : 11 November 2005   شماره : 2

به من نگفت كه بايد سفر كند و رفت       از اين مسير پياده گذر كند و رفت

شبيه معجزه بود و پيمبري معصوم         كه بايد از همه چيزي حذر كند و رفت

غريبگونه گذشت و به من حتي             نداشت فرصت آني نظر كند و رفت

سه سال بر دل زارش دلم دل بست         بنا نبود مرا در به در كند و رفت

نماند بر سر قولي كه بسته بود او كه      شبي را كنار من سحر كند و رفت

به من نگفت كه بايد سفر كند افسوس      قرار بود مرا هم خبر كند و رفت

    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : مي ترسمتاريخ : 11 November 2005   شماره : 1

مي ترسم از تمام حقايق، نديدنت         با گامهاي خسته اي از ره رسيدنت

تا بوي ياس به كاشانه مي دويد          كارم چه بود عكس خيالي كشيدنت

من مانده ام و قلب تهي مانده اي ز تو   من مانده ام و از اين پس نديدنت

شعرم سياه نامه عشقم سياه شد          اي مرغك رها شده بعد از پريدنت

ياد تو هست روي چمنها كه گفتمت    آهو كجاست تا كه ببيند دويدنت

يك آرزو به دلي مانده است هنوز      باري دگر به آخر قصه شنيدنت

مي ميرم از نگاه تو حتي به نيمه شب   مي ترسم از تمام حقايق، نديدنت

 

    ارسال نظر ( 0 )!

1...2

Copyright 2005 Cloob.com . Allright Reserved.