داستانك:
به نام خدا
1- قرارش دير شده بود.گوشي همراهش مدام قطع و وصل مي شد.
_ صبر كن برم اون ور جاده رو تپه اونجاآنتن دهيش بهتره.
- دو... تت... ...رم....
- چي؟
- مي گم دوس... دارم... .
- خب منم دوست دارم جون دلم. راستي شبكي مياي... ؟
- بوووووووووووووووووووق....گامپ!!!....
- علو... ع... چي بو... عل... دو... تت ... دا... رم... بيب-بيب-بيب... .
- ****
2- بچه كه بود مي گفت مي خواهم پهلوان بشوم.جوان كه شد مي رفت باشگاه.
مي گفت هرگز دنبال دود نمي روم همان بابام برايم كافيه.
اولين سيگار را درون پارك دستش ديدم. بعد ها شنيدم كه تفريحي پاي محفل مي شينه.
بعد از چندي ديگر هر جا هر وقتي شده بود.يك مدت كه گذشت قيافه اش تابلوي تابلو مي زد.
دوستانش مي گفتند رفته تو كار گرد.مي گفتند تزريقي شده.اما من كه باور نمي كردم.
تا اينكه آن روز صبح جنازه اش را شهرداري از تو پارك جمع كرد و برد.
بيچاره هوا زده بود... .
***
3- تو چت باهاش آشنا شده بود.آدرسش را داده بود:تهران، ميدان آزادي...
قرار شده بود كه برود تهران.بليطش را كه نشانم داد فهميدم.
از تهران كه دست خالي برگشت با هم رفتيم كافي نت.
آيديش را كه وارد كرد برايش پيغام آمد كه: سلام عزيزم، منم حسن،تهران رفتي خوش گذشت؟ آدرس جديدم را بدهم دوباره بري؟ بنويس تهران، ميدان آزادي... .
****
4- دانشجو شده بود كه درس بخواند. ماشين خريده بود كه كار بكند.
اما جنبه كه نداشته باشي همين است ديگر...
آخرش گرفتنش.حالا هم نصف بدنش را كرده اند پشت دختره.
بد شانسي كه بيايد همين طور مي شود. همه دوستهايت فرار مي كنند
اما تو، همان لحظه درون توالت، با دكمه كنده شده شلوارت ور مي روي.
****
5- قبل از اينكه شعرش را بخواند مدام به جايزه ها خيره شده بود. حتما يكي از آن ديوانهاي حافظ را مي برد. رييس جلسه صدايش كرد و چقدر تحويلش گرفت.
شعرش را كه خواند با خوشحالي سر جايش نشست. اما يهو يادش آمد كه كلاسش دير شده. با عجله رفت تا به كلاشس برسد....
كلاسش كه تمام شد دوان دوان دويد به سمت سالن. اما همان دم در پتك سكوت خورد تو سرش.
جايزه ها را تقديم كرده بودند و مراسم را تعطيل. همان جا نشست.آه....
رييس جلسه كه ديدش گفت: آفرين عجب شعري بود. راستي؟ تو اسمت چي بود؟... .
***
7- بنا بود دانشگاهش كه تعطيل شدشب يك راست برود شهرستان.
- آقا در بست.
- سلام
- سلام
- كجا برم؟
- هر جا مسيرتونه.
- دانشجويي؟
- آره چطور مگه؟
- آخه به قيافه ات نمي خوره اهل...
- حالا كه شده ديگه... خونه خالي داري يا ... من امشب بايد برم شهرستان.
- اه چه تفاهمي.
.
.
.
اتوبوس كه حركت كرد از پشت شيشه خنده اش هويدا شد.
خونه كه رسيد نامه اي را كه بهش داده بود باز كرد:
- سلام عزيزم، از اينكه تو جمع ما اومدي خوشحاليم(HIV).
همان شب كه نه، ولي فرداي آن جنازه اش رفت شهرستان.